۱۷ بهمن ۱۳۸۹

توقعات غير منطقي

امروز 17 بهمن مي باشد، و زندگي من و همه ما به سرعت برق و باد در حال گذشتنه.
خيلي كار دارم اما اين زيادي كار و هم دوست دارم.
ديشب باز تلنگري از جانب او خوردم، سوالي كردم و جوابم و خوب گرفتم...
اما شكستم
من چقدر پر رو هستم كه اين همه ميشكنم و باز ادامه مي دهم ، و در نهايت ناباوري طرفه مقابلم به من ميگه كه من موندم و تحمل مي كنم!
اما به من ثابت شده كه :
عاشق بهانه نمي گيرد، براي رسيدن و نرسيدنش منتظر بهانه نيست
متاسفم براي خودم كه نشستم به انتظار كسي كه تصميم رسيدنش به من(!) با كوچكترين اتفاقي تغيير مي كنه و اين قضيه 7 ساله ادامه داره و من مثل كبك سرم و كردم توي برف...براي خودم متاسفم.
ديگه خسته شدم از آدمي كه بهانه مي گيره و توقع داره.
آي كه اين توقع كمر آدم و مي شكنه.
اميدوارم بتونم راحت بشم.

۱ دی ۱۳۸۹

سحرِ عوضی!

می خوام بنویسم
دلم می خواد بنویسم
دلم یه تحول می خواد
تحول اقتصادی نه ،یه تحول درونی، یه چیزی که شادم کنه، همیشه، هیچ وقت ناراحت نشم، از فکر از دست دادنش ، نرسیدنش، مشکلاتش.
یه چیزی یه کسی که همیشه داشته باشمش.
خسته شدم از بس هر چی خواستم براش سختی کشیدم، اینقدر سختی کشیدم که وقتی بدستش آوردم دیگه برام بی معنی و مسخره بوده.
عجیب شدم
دیگه سحرِ چند سال پیش نیستم، دیگه کمتر عصبانی میشم، کمتر می ترسم، کمتر دوست دارم، کمتر گریه می کنم
یه آرامش و بیخیالیِ عجیبی گرفتم
دیگه اون سحر 1 ساله پیش نیستم که زندگی رو فقط توو ازدواج و زندگی با اون ببینه، زندگی چیزهای دیگه ایی هم هست، یه جورایی فکر می کنم به خاطر دانشگاه رفتنم باشه...دیدم به زندگی عوض شد، نه اینکه دانشگاه عوضم کنه نه، سختیهاش...خیلی ریلکسم کرده.
خدا رو شکر

۱۰ آذر ۱۳۸۹

مي روم باز

امروز 4 شنبه است ، آخرين روز كاري ، اما شروعي ديگر براي من.
ديشب با خودم فكر مي كردم تا الان هر چي خواستم بدست بيارم با سختي بدست آوردم ، اونقدر سختي در راه بدست آوردن مي كشم كه وقتي به هدفم مي رسم هيچ احساس لذتي نسبت به اون ندارم.
امروز همه تعطيل هستن ، من سر كارم
البته اين هم يه حسنيه ،‌اما دلم تنگ شده براي تعطيلي كه بشينم توي خونه و هيچ كاري نكنم و استرس انجام هيچ كاري و نداشته باشم ، در واقع ذهنم رهاي رها باشه.
اما خوب فعلاً بايد با اين روزها و روياها خداحافظي كنم.
دانشگاه و دوست دارم چون باعث ميشه يه آخر هفته از همه چي و همه كس دور باشم و به غير از درس به هيچ چيز ديگه اي فكر نكنم.اين هم يه نوع خستگي در كردنه براي من.
رزوهاي عمرم مي گذرند، دست من نيست اما خوب گذشتنش دسته من

۲۰ مهر ۱۳۸۹

دختر بهار

من دختر بهارم
من دختر فصل بازگشت پرستوهام
متولد فصل بهار
فصل تغيير
اما خسته
خسته اي كه او را وصفي نيست
خسته از تو
خسته از او
خسته از همه چيز
جز خدا
از خودم خسته ام، چرا دروغ بگويم
از اينكه قادر نيستم يه تصميم بزرگ بگيرم، مثل كبري!
كبري هم دختري بود با تصميم ، اما من نيستم.
گيجم
سردرگمم ، مي چرخم، مي گردم ، دلتنگ مي شوم ، براي تو ، براي او، براي همه ، براي شهرم ، براي عشقم حتي براي گربه ام.
اما اين همه دل تنگي مرا چه سود؟!
كاش مي تونستم اين همه خستگي ها رو بالا بيارم و بيرون بريزم كه ديگه هيچ وقت وجود نداشته باشند كه من بخواهم از آنها بنويسم.
كاش خسته كار بودم ، كاش خسته زندگي بودم، همه اينها حل شدني ست به جز يك خستگي
خستگي از عشق...از عشق كشي...از عاشق كشي...
(ولش كن...زيادي نوشتم)

۳ مهر ۱۳۸۹

آویزون!

من: دیگه دفعه آخرت باشه به من زنگ می زنیا...نمی خوام صدات رو بشنوم
تو: باشه...خوبه که همش خودت زنگ می زنی آویزونی!
من : سکوت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت
(من می شکنم از این همه درد
من نمی دانم چی بگم از این حماقا
من می دانم اشتباه کردم اما باز تکرارش کردم که چرا؟
دلیل احمقانه: دوستش دارم)
من: کاش اندازه یه مزاحم آویزون برات ارزش داشتم، کاش یه ذره توو قلبت جا داشتم
تو: برو بابا...قطع تماس...بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

بدرود غم هاي من

داشتم به خودم و نوشته هام فكر مي كردم كه اي بابا..همش دارم غمنامه مي نويسم
مگه چند سال مي خوام عمر كنم كه حداقل چند سالش و دارم غمنامه مي نويسم...بيخيال زندگي
اينقدره مسائل خووووووووووب تو زندگي هست كه ازش صحبت بشه كه حد نداره.
يكي اش مثلاً اينكه ديشب مامان اينها رفته بودند عروسي...اما از قضا زمان مراسم و اشتباه رفته بودند و كلي ماجراهاي خنده دار بعدي كه پيش اومد...
يا تست فيس بوك كه گفته بود اگه يه روزي جنسيتت عوض بشه چه كاره مي شدي و من معتاد شده بودم و يكي اخوند و اون يكي هم خاله!
پس ديگه غمنامه نمي نويسم...
غم م م م م م م م م م م م م م م م م م م
خداحافظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ

زخم

مي روم
مي روم
مي روم
اما نمي شكنم
.
.
.
حال وقتي به تو فكر مي كنم، قلبم برايت نمي تپد
قلبم از شدت زخمي كه بر آن به جا گذاشته اي
درد مي گيرد
درد