۲۰ مهر ۱۳۸۹

دختر بهار

من دختر بهارم
من دختر فصل بازگشت پرستوهام
متولد فصل بهار
فصل تغيير
اما خسته
خسته اي كه او را وصفي نيست
خسته از تو
خسته از او
خسته از همه چيز
جز خدا
از خودم خسته ام، چرا دروغ بگويم
از اينكه قادر نيستم يه تصميم بزرگ بگيرم، مثل كبري!
كبري هم دختري بود با تصميم ، اما من نيستم.
گيجم
سردرگمم ، مي چرخم، مي گردم ، دلتنگ مي شوم ، براي تو ، براي او، براي همه ، براي شهرم ، براي عشقم حتي براي گربه ام.
اما اين همه دل تنگي مرا چه سود؟!
كاش مي تونستم اين همه خستگي ها رو بالا بيارم و بيرون بريزم كه ديگه هيچ وقت وجود نداشته باشند كه من بخواهم از آنها بنويسم.
كاش خسته كار بودم ، كاش خسته زندگي بودم، همه اينها حل شدني ست به جز يك خستگي
خستگي از عشق...از عشق كشي...از عاشق كشي...
(ولش كن...زيادي نوشتم)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر