۱ دسامبر ۲۰۱۰

مي روم باز

امروز 4 شنبه است ، آخرين روز كاري ، اما شروعي ديگر براي من.
ديشب با خودم فكر مي كردم تا الان هر چي خواستم بدست بيارم با سختي بدست آوردم ، اونقدر سختي در راه بدست آوردن مي كشم كه وقتي به هدفم مي رسم هيچ احساس لذتي نسبت به اون ندارم.
امروز همه تعطيل هستن ، من سر كارم
البته اين هم يه حسنيه ،‌اما دلم تنگ شده براي تعطيلي كه بشينم توي خونه و هيچ كاري نكنم و استرس انجام هيچ كاري و نداشته باشم ، در واقع ذهنم رهاي رها باشه.
اما خوب فعلاً بايد با اين روزها و روياها خداحافظي كنم.
دانشگاه و دوست دارم چون باعث ميشه يه آخر هفته از همه چي و همه كس دور باشم و به غير از درس به هيچ چيز ديگه اي فكر نكنم.اين هم يه نوع خستگي در كردنه براي من.
رزوهاي عمرم مي گذرند، دست من نيست اما خوب گذشتنش دسته من

1 نظرات:

  1. خوش بحالت که هر هفته می تونی بری شمال و حال و هوا عوض کنی و رفرش بشی ...

    امیدوارم هیچ چیز و هیچ کس نتونه اذیت ات کنه

    پاسخحذف