۱ دی ۱۳۸۹

سحرِ عوضی!

می خوام بنویسم
دلم می خواد بنویسم
دلم یه تحول می خواد
تحول اقتصادی نه ،یه تحول درونی، یه چیزی که شادم کنه، همیشه، هیچ وقت ناراحت نشم، از فکر از دست دادنش ، نرسیدنش، مشکلاتش.
یه چیزی یه کسی که همیشه داشته باشمش.
خسته شدم از بس هر چی خواستم براش سختی کشیدم، اینقدر سختی کشیدم که وقتی بدستش آوردم دیگه برام بی معنی و مسخره بوده.
عجیب شدم
دیگه سحرِ چند سال پیش نیستم، دیگه کمتر عصبانی میشم، کمتر می ترسم، کمتر دوست دارم، کمتر گریه می کنم
یه آرامش و بیخیالیِ عجیبی گرفتم
دیگه اون سحر 1 ساله پیش نیستم که زندگی رو فقط توو ازدواج و زندگی با اون ببینه، زندگی چیزهای دیگه ایی هم هست، یه جورایی فکر می کنم به خاطر دانشگاه رفتنم باشه...دیدم به زندگی عوض شد، نه اینکه دانشگاه عوضم کنه نه، سختیهاش...خیلی ریلکسم کرده.
خدا رو شکر

۱۰ آذر ۱۳۸۹

مي روم باز

امروز 4 شنبه است ، آخرين روز كاري ، اما شروعي ديگر براي من.
ديشب با خودم فكر مي كردم تا الان هر چي خواستم بدست بيارم با سختي بدست آوردم ، اونقدر سختي در راه بدست آوردن مي كشم كه وقتي به هدفم مي رسم هيچ احساس لذتي نسبت به اون ندارم.
امروز همه تعطيل هستن ، من سر كارم
البته اين هم يه حسنيه ،‌اما دلم تنگ شده براي تعطيلي كه بشينم توي خونه و هيچ كاري نكنم و استرس انجام هيچ كاري و نداشته باشم ، در واقع ذهنم رهاي رها باشه.
اما خوب فعلاً بايد با اين روزها و روياها خداحافظي كنم.
دانشگاه و دوست دارم چون باعث ميشه يه آخر هفته از همه چي و همه كس دور باشم و به غير از درس به هيچ چيز ديگه اي فكر نكنم.اين هم يه نوع خستگي در كردنه براي من.
رزوهاي عمرم مي گذرند، دست من نيست اما خوب گذشتنش دسته من