۳ مهر ۱۳۸۹

بدرود غم هاي من

داشتم به خودم و نوشته هام فكر مي كردم كه اي بابا..همش دارم غمنامه مي نويسم
مگه چند سال مي خوام عمر كنم كه حداقل چند سالش و دارم غمنامه مي نويسم...بيخيال زندگي
اينقدره مسائل خووووووووووب تو زندگي هست كه ازش صحبت بشه كه حد نداره.
يكي اش مثلاً اينكه ديشب مامان اينها رفته بودند عروسي...اما از قضا زمان مراسم و اشتباه رفته بودند و كلي ماجراهاي خنده دار بعدي كه پيش اومد...
يا تست فيس بوك كه گفته بود اگه يه روزي جنسيتت عوض بشه چه كاره مي شدي و من معتاد شده بودم و يكي اخوند و اون يكي هم خاله!
پس ديگه غمنامه نمي نويسم...
غم م م م م م م م م م م م م م م م م م م
خداحافظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر