۳ مهر ۱۳۸۹

آویزون!

من: دیگه دفعه آخرت باشه به من زنگ می زنیا...نمی خوام صدات رو بشنوم
تو: باشه...خوبه که همش خودت زنگ می زنی آویزونی!
من : سکوت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت
(من می شکنم از این همه درد
من نمی دانم چی بگم از این حماقا
من می دانم اشتباه کردم اما باز تکرارش کردم که چرا؟
دلیل احمقانه: دوستش دارم)
من: کاش اندازه یه مزاحم آویزون برات ارزش داشتم، کاش یه ذره توو قلبت جا داشتم
تو: برو بابا...قطع تماس...بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

بدرود غم هاي من

داشتم به خودم و نوشته هام فكر مي كردم كه اي بابا..همش دارم غمنامه مي نويسم
مگه چند سال مي خوام عمر كنم كه حداقل چند سالش و دارم غمنامه مي نويسم...بيخيال زندگي
اينقدره مسائل خووووووووووب تو زندگي هست كه ازش صحبت بشه كه حد نداره.
يكي اش مثلاً اينكه ديشب مامان اينها رفته بودند عروسي...اما از قضا زمان مراسم و اشتباه رفته بودند و كلي ماجراهاي خنده دار بعدي كه پيش اومد...
يا تست فيس بوك كه گفته بود اگه يه روزي جنسيتت عوض بشه چه كاره مي شدي و من معتاد شده بودم و يكي اخوند و اون يكي هم خاله!
پس ديگه غمنامه نمي نويسم...
غم م م م م م م م م م م م م م م م م م م
خداحافظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ ظ

زخم

مي روم
مي روم
مي روم
اما نمي شكنم
.
.
.
حال وقتي به تو فكر مي كنم، قلبم برايت نمي تپد
قلبم از شدت زخمي كه بر آن به جا گذاشته اي
درد مي گيرد
درد

من نه عاشق بودم

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

ازخودم نيست،نمي دانم كي گفته!

مرز

مرز دوست داشتن نفرت فقط یک قدمه...یک ذره است...خیلی کمه...
و من
نزدیکش شدم
یا دارم میشم
نمی دانم

۱ مهر ۱۳۸۹

صلح




بین من و تو
چهل زندان بود
حیاط یه حیاط زندان
با پرچم صلحی در دست آمدم
تو نبودی.



محمد شمس لنگرودی

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

نهایت...

می دَوَم...
می خندم...
پرواز می کنم...
شاد می شوم...
جدا می شوم...
می گریم...
شعر می خوانم...
آواز می خوانم...
تنها می شوم...
لبخند می زنم...
سکوت می کنم...
فرو می ریزم...
در خود می میرم.
این است نهایت راه عاشقی!


از خودم(سحر)

رسم دنیا

او ؟!
بگذارید برود ...


۱۱ شهریور ۱۳۸۹

آدمهایی هستند که...

یه سری از آدمها هستن همیشه که تو مثلاً دوستشون داری اونها هم میگن دوستت دارن اما تو قلبشون یه اپسیلون هم دوستت ندارند و یه اپسیون هم برات ارزش قائل نیستن.
من یکی از این آدمهای به ظاهر عاشق و دوست داشتم،اما خدا رو شکر که زود شناختمش.
آدمهایی هستن که به خاطر فوت عمه مادرشون و اینکه چرا تو روز سوم فوت اون خدا بیامرز به جای اینکه مجدداً تسلیت بگی زنگ زدی بگی بیا بریم ،اشکت و در میارن و هر چی از دهنشون در میاد به تو می گن.
آدمهایی هستند که وقتی با دوست دخترشون میرن بیرون،بخاطر اینکه پول شام و ندن میگن من سیرم و هیچی نمی خورم!
آدمهایی هستند که هر وقت دوست دخترشون بهش میگه بریم فلان رستوران میگه گرون ...
آدمهایی هستند که یه عمره با وعده و قولهای پوچ تو رو سالها سر کار گذاشتند.
ادمهایی هستند که تو رو مثلاً دوست دارند اما برای ازدواج با تو از هر بهانه ایی استفاده می کنند که مبادا گیر بیافتند.
ادمهایی هستند که برای با تو بودن و اینکه تو رو از دست ندن گریه و زاری می کنند اما یه بار هم نشده زنگ بزنند بگن دلم برات تنگ شده بیا بیرون ببینمت.
آدمهایی هستند که من دیگه دوستوشن ندارم و ازشون متنفرم.